محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3129

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « به خدا ما اين مال را گرفتيم و به مقصد رسانديم و از مردم باك نداريم . » و چيزى به من نداد . يونس بن حبيب جرمى گويد : وقتى عبيد الله بن زياد حسين بن على عليه السلام و پسران و پدر وى را بكشت سرهاشان را پيش يزيد بن معاويه فرستاد كه از كشتنشان خرسند شد و منزلت عبيد الله پيش وى نكو شد ، اما چندى نگذشت كه از كشتن حسين پشيمان شد و مىگفت : « چه مانعى داشت اگر به رعايت پيمبر خدا و حق و خويشاوندى حسين تحمل زحمت كرده بودم و او را به خانهء خويش فرود آورده بودم و در مورد آنچه مىخواست اختيار به وى داده بودم و گرچه مايهء وهن من مىشد . خدا پسر مرجانه را لعنت كند كه او را برون آورد و به ناچارى افكند ، از او خواسته بود راهش را باز گذارد كه بازگردد اما نكرد ، يا دست در دست من نهد يا به يكى از مرزهاى مسلمانان رود تا خداى عز و جل او را ببرد ، اما نكرد و نپذيرفت و رد كرد و او را بكشت و با كشتن وى مرا منفور مسلمانان كرد و دشمنى مرا در دلهايشان كاشت كه نكوكار و بدكار دشمنم دارند كه كشتن حسين را فجيع دانسته‌اند . مرا با پسر مرجانه چه كار بود كه خدايش لعنت كند . » و بر او خشم آورد . گويد : عبيد الله بن زياد يكى از غلامان خويش را به نام ايوب پسر حمران به شام فرستاده بود كه خبر يزيد را براى وى بيارد . يك روز عبيد الله سوار شده بود و چون به عرصهء قصابان رسيد ايوب پسر حمران بيامد و به دو رسيد و مرگ يزيد بن معاويه را آهسته با وى بگفت . عبيد الله از راه بازگشت و به خانه رفت و عبد الله بن حصن يكى از مردم بنى ثعلبه را بگفت تا نداى نماز جماعت داد . اما عمير بن معن كاتب گويد : كسى كه عبيد الله بن زياد فرستاد غلامش حمران بود . عبيد الله به عيادت عبد الله بن نافع برادر مادرى زياد رفته بود و از در كوچك خانه نافع پياده سوى مسجد آمده بود و چون به صحن مسجد رسيد هنگام تاريك شدن شب حمران غلام خويش را ديد حمران در ايام زندگى معاويه پيش عبيد الله سوى